السيد الطباطبائي ( مترجم وشارح : محسن دهقانى )
51
فروغ حكمت ( ترجمه وشرح نهاية الحكمه ) ( فارسى )
وجود خارجى اينها شك و ترديد روا دارند . تعجب آورتر اينكه ، اين افراد از دانشمندان و متفكّران عصر خود باشند . گرچه امروز ما مكتبى نداريم كه پيرو اين نوع تفكر باشد ، اما در عهد قديم يونان دانشمندانى چون « پروتاگوراس » و « گُرگياس » و در دوران متأخر « بِركْلى » و « شوپنهاور » از فلاسفهء اروپا ، طرفدار چنين تفكرى بودهاند . طرفداران اين مسلك ، جهان را هيچ در هيچ مىدانسته ، و واقعيتى خارج از ذهن خود قائل نبودهاند . اينان تصورات ذهنى خود را اصيل ، و آن را مصنوع ذهن خود مىدانند و در خارج مصداقى براى اين ذهنيات قائل نيستند . « 1 » نام اين مسلك « سوفسيم » است ، كه در عهدهاى متأخر به نام « ايدهآليسم » يا « ذهنگرايى » ناميده مىشوند . « 2 »
--> ( 1 ) . برخى از شعب اين مسلك گرچه واقعيت همه چيز را انكار مىكند ، اما به وجود واقعيت تفكّر خود كه ( وجودترديد در همه چيز است ) اذعان و اعتراف دارد . پس به يك واقعيت معتقد است ، و پس از آن مىتواند به واقعيت ديگرى ، كه هر انديشه ، انديشهكننده مىخواهد پس انديشهء من هم يك انديشه كنندهء واقعيتدار مىخواهد ، اعتراف كند . از اين رو ، پيرو مسلك فوق نمىتواند واقعيت را به طور كلّى انكار كند ( 2 ) . اين كلمه معانى مختلفى دارد ، از جمله : نمونه ، شكل و امر آشكار . تا اواخر قرن هفده و اوايل قرن هيجدهم ، كلمهء ايده آليست به كسانى اطلاق مىشد كه قائل به مُثُل افلاطونيه بودند . افلاطون ، به دليل آنكه به وجود موجوداتى مجرد و عقلانى معتقد بود كه آنها را رب النّوع تمام انواع مادى مىدانست ، و براى هر نوع يك نمونه و مثال تجرّدى قائل بود كه تدبير نوع مادى به دست اوست ، او را ايدهآليست مىگفتند . فلاسفه آن نمونهء تجرّدى افلاطونى را به مُثُل افلاطونيه ترجمه كردند تا آن زمان ايده آليست به كسى گفته مىشد كه تفكر افلاطون را در مورد وجود ارباب انواع و اعتقاد به وجود نمونه مجرد بپذيرد . اما پس از قرن هيجدهم ميلادى ايدهآليست به كسانى اطلاق شد كه مطلق واقعيت را انكار كنند ، و اين كلمه مرادف با سوفسطىگرى درآمد و نقطه مقابل « رئاليسم » به معناى واقعيتگرا استعمال شد . پيدايش اين طرز تفكّر معلول دو چيز بود : يكى تضارب افكار فلسفى و پيدايش آراى ضد و نقيض و بالأخره سردرگمى و ابهام در تفسير جهان هستى . زيرا هر عقيدهء فلسفى كه پيدا مىشد براى آن ادلهء گوناگونى عرضه مىشد . و چون بعضى از اين عقايد بعض ديگر را نفى مىكردند ، و در همان حال طرفين دعوا بر مدعاى خود دليل مىآوردند ، اين موجب شد كه اين فكر به وجود آيد كه در جهان واقعيتى جز آنچه مىانديشيم و بر آن دليل اقامه مىكنيم وجود ندارد ؛ صحيح و راست همان است كه مىانديشم و بر آن برهان اقامه مىكنم ، گرچه شخص ديگرى نقيض آن را مىانديشد و بر مدّعاى خود دليل مىآورد . از اين رهگذر بود كه مسئله ، به انكار مطلق واقعيت خارج از ذهن منتهى شد . عامل دوم : شانه خالى كردن از تعهدات اجتماعى و اخلاقى و مقررات مسلّمهء عقلانى و دنبال كردن آزادى مطلق جهت مقاصد نفسانى و حيوانى . وقتى قرار شد هيچ واقعيتى در خارج نباشد ، و هيچ اصل ثابت و معيار اخلاقى حاكم نباشد ، و خوب و صحيح همان باشد كه انسان آن را خوب و صحيح مىداند و پس هر كس آزاد است تا در ميدان اميال خود هر چه مىخواهد انجام دهد و خوب همان است كه او انجام مىدهد . كسانى كه تحت عامل اول به اين طرز تفكر كشيده شدهاند بايد اينها را به اندوختههاى ذهنى و ناخودآگاه خود توجه داد ، و به آنها گفت كه چرا وقتى گرسنه مىشوند به سراغ سفرهء نان مىروند و وقتى تشنه مىشوند به سراغ ظرف آب مىروند ؟ چرا بالعكس نمىكنند ؟ اگر واقعيتى بيرون از تصور آنها وجود ندارد چرا هنگام تشنگى نان را و هنگام گرسنگى آب را طلب نمىكنند ؟ و اما كسانى كه تحت عامل دوم به اين فكر معتقد شده و هيچ چيز را در خارج از ذهن خود به عنوان واقعيت قبول ندارند ، با آنها حرفى نيست و اقامهء دليل براى آنان بىفايده است . فقط جواب آنها آن است كه آنها را به آتشى برافروخته كه آن را بىواقعيت مىدانند ، در افكنند ، تا بدانند كه آتش در خارج هست يا نه ؟